تبليغاتX
پسری به نام آبتین
سه شنبه 1387/05/22
امروز بعد از مدتها رفتم جلوی آیینه و عمیق به خودم نگاه کردم

خیلی وقت بود اینطور دقیق به خودم توی آیینه نگاه نکرده بودم

اما کاش...آیینه

آه ه.....

در نگاه اول خنده بروی لب نشست اما وقتی کمی فکر کردم ...

آهی از نهادم بلند شد

اولین تارموی سپید میون موهای سیاه داشت خودنمایی میکرد

به خودم گفتم تو این سن؟

به یکباره شعر سیاوش آمد تو ذهنم که میگفت:

" ز موی سپیدم مبر گمان به عمر دراز

  جوان به حادثه ای پیر میشود گاهی"

شاید من هم به همون یک حادثه پیر شدم

نمیدونم چرا اماناگهان از خودم شاکی شدم و اون تار سپید رو کندم

نمیدونم کارم درست بود یا نه٬ اما .....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

JavaScript Codes