تبليغاتX
پسری به نام آبتین
88/07/17
امروز باز دلم گرفت،و بدهم گرفت اونقدر بد که حرف زدن با کوه هم آرومم نکرد، داد زدن سر کوه هم آرومم نکرد.
بي هدف تو شهر چرخيدم ، پشت ويترين مغاره ها ايستادم، نگاه کردم اما نه به ويترين ،نه به اجناس داخل اون، به کجا خودم هم نميدونم.
يهو ياد اون روز افتادم ، اون روز زمستون توي پارک روي اون صندلي، اون پير مرد، اون دست ....
راهم رو کج کردم،رفتم به اون پارک نزديک همون صندلي، اطراف رو نگاه کردم اينور کسي نبود، اون سمت دوتا جون داشتن شوخي ميکردن، پشت سر گنجشکايي بودن که توي چمن داشتن بازي ميکردن، چقدر خلوت بود
اون روز هنوز کاملا تو ذهنم بود، " برف روي صندلي رو کنار زدم، کيفم رو روي اون گذاشتم و واسه فرار از سرماي فلز صندلي روي کيفم نشستم، اونقدر غرق فکر بودم که متوجه حضور پير مرد نشدم و ... "
منتظر شدم مدام اطراف رو نگاه ميکردم، گاهي کسي رد ميشد ، يه دختر پسر جون داشتن ميامدن سمت من، شايد زن و شوهر بودن شايد هم دوست، اما هرچي بودن شاد بودن، آروم و با وقار، ديدن خندشون چه لذتي داشت .
مدام نگاهم دنبال پیر مرد بود که شاید باز هم ببینمش و باز هم باهام حرف بزنه اما هرچی نشستم نیامد، هوا تاریک شد و من هنوز منتظر بودم ولی بی فایده، بدون اینکه حالم بهتر بشه برگشتم خونه و باز هم هیچ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر  توسط آبتین  | 

88/07/12
سلام


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی


من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی


مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون مرا افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر

نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

88/07/06
چرا من هرچی و به هر کس محبت میکنم مثل گربه از آب در میاد و آخرش بر میگرده یه چنگ تو صورتم میزنه؟

مثلا همین بغل دستیم .بعد از اینهمه محبت و اینهمه کار که برای این نمک نشناس انجام دادم حالا برگشته داره پشت سرم اراجیف میگه و دو بهم زنی میکنی.

ای خدا دیگه داره حالم از این شهر خراب شده بهم میخوره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

JavaScript Codes