
برف روی نیمکت پارک رو کنار زدم، کیف چرمیمو گذاشتم روی نیمکت و نشستم روی کیف.
به اطرافم نگاهی انداختم
آروم تکیه دادم ؛
یواش یواش غرق در افکارم شدم ، جوری که متوجه پیر مرد نشدم ؛ وقتی به خودم اومدم که گرمای دستش رو روی شونم حس کردم؛
نگاهش کردم ، لبخندی زدو بدون اینکه چیزی ازم بپرسه گفت: آدما واسه فراموش کردن آرزوهاشون حتما دلیل دارن، اما شجاعانه تر اینه که دوباره واسه رسیدن به آرزوت تلاش کنی!
اون لحظه چیزی نتونستم بگم اما حالا میگم خیلی از چیزها یک بار تجربش هم یک عمر عذابت میده و حتی نمیخوای که به تجربه مجددش فکر کنی.
