ديروز با يه سردرد بد بيدار شدم
اونقدر بد که ميخواستم به همه چيز چنگ بزنم! اما به چی؟
يک باره چيزهايي يادم اومد که سالها بود که از ياد برده بودم
از شيطنت هاي کودکي:
از مهد کودک و دعوا هاي بچگانه? از دعوا با مربي "خانم مشيدي" از اون روزي که نقاشيه يه سرباز کوچولوي خندون رو گذاشتم جلوم تا رنگ کنم و من صورت سرباز رو با مداد قرمز رنگ کردمو با مداد مشکي به نشانه عصبانيت ابروهاشو رو به بالا بردم و باز جنگ دوباره با مربي.
از ابتدايي کلاس اول از زخم شدن لبم توي همون روز اول? از خانم امين
از سالهاي بعدو باز هم شيطنت از خانم ساوه اي? خانم مشيدي و اخراج از کلاس توي سال چهارم
از راهنماييو آسي کردن ناظمها مدرسه"تقوايي و رضايي" و مخصوصا رضايي? از دادو بيداداي توي سرويس موقع برگشت? از زمين خوردنو جاري شدن خون از دماغ
از دبيرستان و از سکوت ناگهانيم توي سال اول به خاطر جراهي?از رابطه خوبم با معاون مدرسه "سليماني" بر خلاف راهنمايي? ازسال دوم و دبير آمار "عسگري" و زده شدن استارت شيطنت ها? از اخراج يکماهه از کلاس آمار و برگشت با واسطه شدن معاون? از اذيت کردن دبير ورزش? از سال سوم و دبير ياوه گوي شيمي "صادقي"
همه و همه به يک بار آمدندو رفتند تا عاشق شدن و دل بستن بيهوده ي من
از وارد شدن نا خواسته يکي تو زندگيم و شيطنتهاش
خيلي عجيب بود که تو اوج سردرد اين چيزا از ذهنم عبور کردن چيز هايي که خيلياشون رو کلا فراموش کرده بودم
نميدونم چرا اما دلتنگم حتي بيشتر از وقتي که جواب نه شنيدم
چشمم مدام به موبايله يه چيزي گم کردم اما نميدونم چي
