تبليغاتX
پسری به نام آبتین
87/08/29
        

ديروز با يه سردرد بد بيدار شدم

اونقدر بد که ميخواستم به همه چيز چنگ بزنم! اما به چی؟

يک باره چيزهايي يادم اومد که سالها بود که از ياد برده بودم

از شيطنت هاي کودکي:

از مهد کودک و دعوا هاي بچگانه? از دعوا با مربي "خانم مشيدي" از اون روزي که نقاشيه يه سرباز کوچولوي خندون رو گذاشتم جلوم تا رنگ کنم و من صورت سرباز رو با مداد قرمز رنگ کردمو با مداد مشکي به نشانه عصبانيت ابروهاشو رو به بالا بردم و باز جنگ دوباره با مربي.

از ابتدايي کلاس اول از زخم شدن لبم توي همون روز اول? از خانم امين

از سالهاي بعدو باز هم شيطنت از خانم ساوه اي? خانم مشيدي و اخراج از کلاس توي سال چهارم

از راهنماييو آسي کردن ناظمها مدرسه"تقوايي و رضايي" و مخصوصا رضايي? از دادو بيداداي توي سرويس موقع برگشت? از زمين خوردنو جاري شدن خون از دماغ

از دبيرستان و از سکوت ناگهانيم توي سال اول به خاطر جراهي?از رابطه خوبم با معاون مدرسه "سليماني" بر خلاف راهنمايي? ازسال دوم و دبير آمار "عسگري" و زده شدن استارت شيطنت ها? از اخراج يکماهه از کلاس آمار و برگشت با واسطه شدن معاون? از اذيت کردن دبير ورزش? از سال سوم و دبير ياوه گوي شيمي "صادقي"

همه و همه به يک بار آمدندو رفتند تا عاشق شدن و دل بستن بيهوده ي من

از وارد شدن نا خواسته يکي تو زندگيم و شيطنتهاش

خيلي عجيب بود که تو اوج سردرد اين چيزا از ذهنم عبور کردن چيز هايي که خيلياشون رو کلا فراموش کرده بودم

نميدونم چرا اما دلتنگم حتي بيشتر از وقتي که جواب نه شنيدم

چشمم مدام به موبايله يه چيزي گم کردم اما نميدونم چي

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

87/08/22

فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روي نيمکتي چوبي، روبروي يک آبنماي سنگي.
 پيرمرد از دختر پرسيد: - غمگيني؟
- نه. - مطمئني؟ - نه.
- چرا گريه مي کني؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟ - چون قشنگ نيستم
- قبلا اينو به تو گفتن؟
- نه.
- ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم.
- راست مي گي؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد.
چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد، کيفش رو باز کرد، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آبتین  | 

87/08/16
      

شيشه اي مي شكند...    يك نفر مي پرسد...   چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد...   شايد اين رفع بلاست.  

يك نفر زمزمه كرد...   باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد ٬  شيشه ي پنجره را زود شكست.

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... 

تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

 اما امشب ديدم...   هيچ كس هيچ نگفت ٬ غصه ام را نشنيد...

 از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما ، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

87/08/01
گفته بودم :

صبر کردن دردناک است

 و فراموش کردن دردناکتر

 

اما دردناکتر از همه این است که

ندانی باید صبر کرد یا فراموش

اما حال میدونم که نباید دیگه صبر کرد

یه جای دیگه بهم گفته بودن:

(چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

 نه اراده‌ي دوست نداشتن ،

 نه لياقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن،

 با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند)

اما ثابت شد حقیر نیستن کسانی که شعر عاشقانه میخوانند
بلکه حقیر کسانی هستند که این شعرها رو نمیشنوند


خدایا، مرا بشنو ... که دردم گفتنی نیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آبتین  | 

JavaScript Codes