تبليغاتX
پسری به نام آبتین
87/05/22
امروز بعد از مدتها رفتم جلوی آیینه و عمیق به خودم نگاه کردم

خیلی وقت بود اینطور دقیق به خودم توی آیینه نگاه نکرده بودم

اما کاش...آیینه

آه ه.....

در نگاه اول خنده بروی لب نشست اما وقتی کمی فکر کردم ...

آهی از نهادم بلند شد

اولین تارموی سپید میون موهای سیاه داشت خودنمایی میکرد

به خودم گفتم تو این سن؟

به یکباره شعر سیاوش آمد تو ذهنم که میگفت:

" ز موی سپیدم مبر گمان به عمر دراز

  جوان به حادثه ای پیر میشود گاهی"

شاید من هم به همون یک حادثه پیر شدم

نمیدونم چرا اماناگهان از خودم شاکی شدم و اون تار سپید رو کندم

نمیدونم کارم درست بود یا نه٬ اما .....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

87/05/07

صبر کردن دردناک است

 و فراموش کردن دردناکتر

 

اما دردناکتر از همه این است که

ندانی باید صبر کرد یا فراموش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

87/05/03
چندی پیش یه نفر اینو برام آف گذاشت منم گذاشتم تو بلاگم

اما وقتی جرات دوست داشتن رو داشته باشی اما اجازه بیانش رو بهت ندن چی؟

هر بار که بخوای بیان کنی نذارن که بگی اونوقت چی؟

(چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

 نه اراده‌ي دوست نداشتن ،

 نه لياقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن،

 با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آبتین  | 

JavaScript Codes