نمیدونم این حرف چقدر صحت داره ٬ اما اگه صحت داره
آرزو می کنم ......
آرزو...
نمیدونم این حرف چقدر صحت داره ٬ اما اگه صحت داره
آرزو می کنم ......
آرزو...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
چی بگم ابری و بارون نمیشی
دردو میفهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته میبینم زیر آوار جنون
منو میبینی و ویرون نمیشی
دل دیونه خرابم میکنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری
منو تنها میذاری
لاله ی باغ کدوم گمشده ای ؟
چرا بین گلها پنهون نمیشی ؟

وقتی بارون میزنه شاخه هام میشکنه
دل تنها، چرا تو مثل گنجشکها پریشون نمیشی ؟
منو میبینی و حیرون نمیشی ؟
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری ، خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم
بازم افسانه ای ، افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدما
دل زخمی ، لاله دشت بلا
نکنه غصه ی لیلی تو داری ؟
واسه این قصه ها مجنون نمیشی ؟
چی بگم ابریو، باران نمیشی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
گفته باشم هنوزم، اگه دلت گرفتست
بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
آغاز دوست داشتن است.
گرچه پایان راه ناپیداست.
من به پایان دیگر نیاندیشم.
که همین دوست داشتن زیباست.
شاید بدین دلیل به پایان نیاندیشیدم ٬ چرا که هراس از پایان تمامی وجودم را به لرزه می انداخت
و افسوس که...

آری هراسی بی پایان از رسیدن به پایانی ...
تلاشی ... 
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آبتین
|