تبليغاتX
پسری به نام آبتین
87/02/29
عزیزی بعد ازخوندن بلاگ یه off  برام گذاشته بود

علت اینکه اینجا مکتوب نکرده بود رو نمیدونم

ولی اینطور نوشته بود :

"براش بنويس دوستت دارم آخه ميدوني.آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفها شونو از ياد ميبرن

ولي يه نوشته ، به اين سادگيها پاک شدني نيست.اگرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک

قلب هم ساده تره ...

ولي بنويس"

اما من نوشتم و اهمیتی نداد

میدونم که جمله به جمله مطالب رو که تو بلاگ نوشتم رو خونده

اما ....

دیگه واقا نمیدونم

                   

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

87/02/24

نمیدونم اینو چند سال پیش کجا خوندم اما حالا به هر بلاگی میرم اینو نوشته

اینو امروز یکی از دوستان برام آف گذاشت منم براش گذاشتم تو بلاگ.

اما من مثل اون شاگرد نبوم ٬ من توی گندم زار بهترین خوشه را پیدا کردم 

اما نمیدونم چرا .....

من فقط تونستم تا کنون کنار خوشه بمونم شاید طوریکه از نظر خوشه پنهان

بودم.

                           ***********************

شاگرد از استادش پرسيد: عشق چيست؟

 استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

اما هنگام عبور از گندم زار به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب

برگردي تا خوشه اي بچيني .

 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

 استاد پرسيد: چه اوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ ! هر چه

جلوتر ميرفتم خوشه هاي پر پشت تري مي ديدم و به اميد پيدا کردن پر

پشت ترين تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين


عزیزی به اسم رهگذر مدتیه میادو تویه بلاگ نظراتی مکتوب میکنه

آخرین نوشتش که برای پست" دردی ناگفتنی " بود اینطور نوشته بود:

چرا اینجوری مینویسی؟
یهمدت مدام مینویسی ، یهو یه سال نمینویسی !
دوباره میای اما نا منظم مینویسی
غمگین ....
؟
؟؟
؟؟؟

نمیدونم چی بگم ٫ اما من هروقت غمم سر ریز میکنه مینویسم واسه دلم شروع میکنم

 به نوشتن ٬ امروزم از همین روزا بود ٬ که اومدو به غمم ...

نمیدونم چه باید کرد؟ ازکه کمک گرفت و به چه روی آورد؟

مگه یه آدم چقدرگنجایش داره چقدر تحمل داره؟

نمیدونم ام حس میکنم روزای آخری که مینویسم نه برای اینکه دارم بهش

میرسم ٬ نه ٫ بلکه چون شاید قرار بر اینه که هیچوقت بهش نرسم.

اینهمه توی این بلاگ واسش نوشتم ٬اینهمه سعی کردم علاقم رو بهش

 بفهمونم ام انگار نمیشه.

هر روز که میگزره از روز قبل واسم بدتره .

یکی میگفت همیشه یه نفر ازرفتار و نگاه شخص مقابل به علاقه شخص

نصبت به خودشون پی مبرن که این حس در خانومها قویتره .

من که چیزی در نگاه  اون نمی بینم .

همینه که هر وقت میخوام این موضوع رو بیان کنم نمیتونم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

87/02/06

تمنا

 

 

 

 خدایا، مرا بشنو ... که دردم گفتنی نیست

 که دیگر طاقت عشقش به تن نیست

 خدایا قامتم نشکن به این رنج

 شقایق را توان دیگری نیست

 دلم را در قفس پنهان و گم کن

 که دیگر فرصت عاشق شدن نیست

 خدایا ، مرا بشنو، که ویران و خرابم

 که این ویرانه را ویرانگری نیست

 مرا رسوای این بیگانه ها کن

 که رازم را بهای قلب من نیست...

 هوای رفتنم را ماندنی کن، خدایا کوچ من را بال و پر نیست

 نگیر از من هوای جاده ها را، که دل را طاقت غربت دگر نیست

 خدایا، مرا بشنو ... که دردم گفتنی نیست

 که دیر یادها در خاطرم نیست

 قلم را روی کاغذها عصا کن

 که نای ایستادن در صدا نیست

 مرا آواره ام کن زین بیابان

 که مجنون عاشق لیلی دگر نیست

 خدایا شعر را در من بمیران

 که دیگر دل خریدار غزل نیست..

 

بر گرفته از بلاگ divoonegy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

87/02/01
اشک

 

 فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

 

ما را ز درون خویش غافل کردند

 

 انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

 

 سهراب بیا که آب را گل کردند

 

 

 

***************************

 

نمی دونم چرا وقتی اینو خوندم بی اختیار اشک از چشام جاری شد٬

 خیلی به این موضوع فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم ٬

 نمیدونم تا کی میخوام اینجوری سر در گم باشم؟

 و اونم همش به خاطر ترس از شنیدن یک کلمه دو حرفی !

 اما دارم سعی میکنم ...

 دارم سعی میکنم که یه روز از همین روزا روی ترس پا بزارم و

 چشمام رو ببندم و حرفی که مدتهاست تو سینه زندونیه را آزاد کنم و

رو دررو بهت بگم : دوست دارم ٬ بیش از آنکه تصور کنی .

 

        عشق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

JavaScript Codes