تبليغاتX
پسری به نام آبتین
86/12/24
اجبار یا اختیار ؟

تهدید یا تشویق ؟

آزادی یا ... ؟

در هنگام رای دادن شماره ملی ثبت میشود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

86/12/23
هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

 

انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی٫

 

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

یا روی تیشه ی چشات غبار آهم بمونه

 

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

 

حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه ی چشام حقیره لایق تو نیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

86/12/16
دیگه کلافه شدم از دست خودم ٬ از دست اون

"شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم"

نمیدونم دیگه چی باید بگم

دارم میشم مثل آدمهای خُل و چل ٫ در باطن یه جور و ظاهر یه جور ٫

"به چشم عاشقان چون کوه بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن"

"به چشم دیگران چون سنگ خاموش ولی در چشم خود آرام شکستن"

بابا چه جوری باید بگم دوست دارم؟

این تفاوت برای من مهم نیست

مهم ترین چیز برای من تویی تو

لعنت به این تفاوت کوفتی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

86/12/14
شخصی گفت : عشق یعنی نقطه سر خط .

....................

دیگری گفت : تنها نقطه و پایان متن  .

و دیگری گفت : یعنی جمله ای بدون نقطه و پایان

و دیگری : ..........

هر که چیزی گفت و تعبیری کرد و اما من ..........

همچنان حیران در میان این نقطه ها و پایان ها و آغاز ها و سر در گم از معنا ها ٬

و مانده در معنا که کدامین درست است؟ و کدامین غلط ؟

و افزون از چرا ها !؟!؟!؟!

که چرا نمی توانم حرف دل را با زبان بیان کنم ؟

که چرا در هنگام دیدن او زبان٫ رنگ سرخش را باخته و هدف اصلی خود را که برای آن خلق شده را از یاد میبرد؟

که چرا به هنگام دیدنش دل چنان می تپد که گویی میخواهد ازجا کنده و به پشت شیشه چشمانم آید که نظربر رخ او فکند!!

و چرا ؟ و کدامین ؟ و اما !!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

86/12/14
به کعبه گفتم تو از خاکي منم خاک، چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟

                                        نـدا آمـد تـو بـا پـا آمـدي بـايـد بگـردي ، برو با دل بيا ، تا من


 

به شانه ام زدي

 

که تنهايي ام را تکانده باشي

 

به چه دل خوش کرده اي؟!

 

تکاندن برف

 

از شانه هاي آدم برفي؟

 

.....
 



اين آخرين تلاشمه واسه به دست آوردنت
باور کن اين قلبو نرو اين التماسمه آخره

چقدر ميخواي تو بشکني غرور اين شکسترو
هر چي مي خواي بگي بگو اما نگو بهم برو

اين دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداري
راحت بگو اگه ميخواي قلب منو جا بذاري

دلم پر از شکايته اما صدام در نمياد
ميترسم از دستم بري کاري ازم بر نمياد

نرو نذار که بعد از اين دنيا به عشق شک کنه
هر کي دلش جاي ديگست عشقو بخواد ترک کنه

نفس زدم از ته دل معصوم اين قلب به خدا
نذار بشه محال واسش باور عش آدما

مرگ دلم پاي تو اگه ازش گذر کني
لب تر کني رفيقتم کافي با ما سر کني

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

86/12/09
 

مــن بـا زخــــم زبـــونـات رفــیــقــم

مرحم بذار با حرفات رو زخم عمیقم

با تو ام که داری به گـریـم مـیـخنـدی

کاش مـیـشد بـیـایـو به من دل بـبـنـدی

تـنـهـا بــودن یــه کــابــوس شـــومــه

عــزیـزم کـار دل نـبـاشــی تــمـومــه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

86/12/07
همه مداد رنگی ها مشغول بودند...

به جز مداد سفید...

هیچکسی به او کار نمیداد...

همه میگفتند تو به هیچ دردی نمیخوری...

یک شب که مداد رنگیها توی سیاهی شب گم شده بودند...

مداد سفید تا صبح کار کرد...

ماه کشید،                                                     

مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد...

و صبح توی جعبه مداد رنگی ، جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد


میترسم وقتی که آسمان پر ستاره چشمت را کشیدم و دیگر اثری از من نماند تو حتی جای خالیم را نیز حس نکنی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

86/12/05

فریاد زدم که چرخ گردون لیلا تو نداده ای به مجنون

                                                 فریاد بر آمد آنکه خاموش کم داد اگر نگیرد افزون

                    

اما من اینرا باور ندارم چرا که بسیار هایی از من گرفت ٬ اما آنچه را که طلب کردم نداد


و باز هم همان قصه همیشگی

من درگوشه ای در فکر او و او در گوشه دیگر در فکر دیگری و دیگری در فکر دیگری ٬ و همه ز هم بی خبر و  دل در گروء شخص دیگر و همه ما در نهایت تنها

                                

آری این است رسم زمانه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

86/12/03
          

گنجشک به خدا گفت:
خانه کوچکی داشتم؛ آرامگاه خستگیم. سرپناه بی کسیم بود.طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟؟


خدا گفت:
ماری در راه خانه ات بود. تو خواب بودی. باد را گفتم لانه ات را واژگون کند, آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
چه بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی.

 

tank's for you, FARHAD

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر  توسط آبتین  | 

JavaScript Codes