حکايت کرده اند که ....
کودکي با جمعي غذا مي خورد ، داغ بود و دهانش بسوخت . يکي گفت : صبرکن . گفت : اينها صبر نمي کنند .
حکايت کرده اند که ....
درويشي را گفتند : دلت چه ميخواهد ؟ گفت : آن که دلم چيزي نخواهد.
حکايت کرده اند که ........
پروانه را گفتند : چون مي داني که تو را از وصل شمع جز سوختن هيچ فايده نيست چرا گرد وي مي گردي ؟
گفت : من حيات را از براي آن يکنفس ميخواهم که مي سوزم.
حکايت کرده اند که ......
انگشتري در دست جمشيد بود ، گفتندش : چرا همه زينت به دست چپ دادي حال اين که فضيلت را ، راست است ؟
گفت : «راست را زينت راستي تمام است»
حکايت کرده اند که.......
کسي به منصور خليفه نوشت : بفرماييد در محله ما مسجد بسازيد . منصور در پاسخ گفت : کثرت مساجد از علائم آخر الازمان است وانگهي هرچه فاصله تان از مسجد بيشتر باشد به عدد گامهايتان ثواب مي بريد ؟!
حکايت کرده اند که .......
شخصي خانه اي به کرايه گرفته بود . چوبهاي سقف آن بسيار صدا مي کرد ، صاحبخانه را خبر دادند تا مگر مرمتش کند ، او پاسخ گفت : چوبهاي سقف ذکر خداوند مي کنند . گفت : نيک است اما مي ترسم که اين ذکر به سجود بينجامد.
حکايت کرده اند که .....
يکي از ديوانه پرسيد که تو بهتري يا سگ ؟
ديوانه گفت : سگ چون سگ نافرماني حق نمي کند و من و تو نافرماني مي کنيم . پس سگ از من و تو بهتر باشد .
حکايت کرده اند که :
ابوسعيد خراز گفت : ابليس را به خواب ديدم . عصا برگرفتم تا او را بزنم ، هاتفي آواز داد ، او از عصا نترسد ، از نوري ترسد که در دل تو باشد .

