تبليغاتX
پسری به نام آبتین
85/06/09
بخواب امشب

بخواب امشب

بخواب امشب به آرامي دل تنها و پر دردم...گرفته راه خاموشي چراغ خانه سردم

بخواب اي نازنين امشب به جان چشم نمناکم...که غم گويد ز روي تو سوي ديگر نميگردم

بخواب اي همدم ديرين بخواب امشب بسي شيرين...که دراين سالهاجانابسي من جانت آزردم

بخواب اي مهربان امشب که مهرت مرده درسرما...که من ديريست همپايت به تنهايي به سربُردم

بخواب امشب که ميخوانم برايت قصه عمرم...که من امشب در اين قصه تمام غصه را خوردم

بخواب امشب که بيتابم ميان آتش و آبم...دگر سوي تو نشتابم که ديگر از غمت مُردم

بخواب امشب به آرامي که غم آواز ميخواند...به جز بر بستر گرمت پي مأوا نميگردم

بخواب ازغم مشو نالان مشو از محنتش گريان...که من اين همدم سوزان برايت هديه آوردم

بخواب اي آتش سوزان بخواب اي باغ پر باران...که ابرگريه و افغان ببارد بر سرم هردم

بخواب اي ياور تنها به روي پيکر شبها ...که من هم مثل تو دردا غريب و ساکت و فردم

بخواب امشب دل زارم که من هم سخت بيمارم...چو برگ باغ بي بارم پريشان پيکر و زردم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

85/06/01
http://abtin-behnaz.blogfa.com

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا

 دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو

 نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند.......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر  توسط آبتین  | 

JavaScript Codes