تبليغاتX
پسری به نام آبتین
پسری به نام آبتین

گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفتس .... بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست


می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
* پدر تنها قهرمان بود.
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد.
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود.
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند.
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود.
* و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!


نوشته شده در 91/02/28ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط آبتین| |

من عادتم شده تنها،بدون تو /هرروز ، راه برم، تو این پیاده رو

من عادتم شده چیزی ،نخوام ازت / فکره منو نکن ، خوبم گلم، فقط!

دلواپسِ تواءم، که ساده میشکنی / کوه غمی ولی ، حرفی نمیزنی

میترسم از پس ، فردات برنیای / من عادتم شده ، چیزی ازم نخوای

دردا و خستگی ، مال خودت شده / چیزی نمیگی و اصرار بیخوده

اصرار میکنم، انکار میکنی / حرفای قبلتو تکرار میکنی

اینکه تو میگی من ، تنها کسه تواءم / دنیاییه ولی ، دلواپسِ تواءم

دلواپسِ تواءم که ساده میشکنی / کوه غمی ولی ،حرفی نمیزنی

میترسم از پس ، دردات برنیای / من عادتم شده ،چیزی ازم نخوای


دانلود آهنگ

نوشته شده در 91/02/12ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط آبتین| |

این فقط یه آهنگ از شکیلا بود که چون ازش خوشم اومد گذاشتم اینجا و بی منظور بود ، اما انگاری برداشت بد شد
برای همین در 22:16 دقیقه حذف شد

نوشته شده در 91/02/08ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط آبتین| |

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود
با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "
و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود
"هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت
پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود
"اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!!
فریاد زد
ایول!!!!
امروز درد سر مو درست کردن ندارم! > >
همه چیز به نگاه تو بر میگرده ! هر کسی داره با زندگیش میجنگه
ساده زندگی کن...
نوشته شده در 91/01/21ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط آبتین| |

دریا خندید در دور دست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

ــ تو چه می‌فروشی
  دختر غمگین سینه عریان؟

  من آب دریاها را
  می‌فروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
  چه داری؟

  آب دریاها را
  دارم، آقا.
ــ این اشک‌های شور
  از کجا می‌آید، مادر؟

  آب دریاها را من
  گریه می‌کنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
  سرچشمه‌اش کجاست؟

  آب دریاها
  سخت تلخ است، آقا.

دریا خندید در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

نوشته شده در 91/01/14ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط آبتین| |

برای روز میلاد تن خود
من آشفته رو تنها نذاری
برای دیدن باغ نگاهت
میون پیکر شبها نذاری

همه تنهایی ها با من رفیقن
منو در حسرت عشقت نذاری
برای روز میلاد تن خود
منو دور از دل و دیدت نذاری

دلم دلتنگه و مهرت رو می خواد
دلم رو در پی غمها نذاری
میام تنها توی قلبت می شینم
منو قلبت رو جایی جا نذاری

نوشته شده در 90/12/25ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط آبتین| |

شده خودتون رو تو یه جزیره کوچیک ببینید و هر هر سال و هر ماه و هر هفته و هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه به تنهایی خودتون بیشتر پی ببرید و با چشمای خودتون ببینید که موجهای خشمگین بیشتر و بیشتر در حال کوبش به تن جزیره هستند و ذره ذره در حال خوردن تن جزیره اند ؟!

حکم من در این دادگاه چیست؟

حکم من قبلا صادر شده؟

حضور من تنها بازیست؟

که هستم؟

چه هستم؟

پوچی ...

----------------

پی نوشت:  امکان ثبت نظر برای این پست غیر فعال گشت!

نوشته شده در 90/11/01ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط آبتین| |

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست


تو ساده دل کندی  ولی تقدیر بی تقصیر نیست


با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی


باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی


کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه


اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه


دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور


وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور


آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره


عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره


باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی


راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی


پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی


محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی


باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست


تو ساده دل کندی  ولی تقدیر بی تقصیر نیست


شاید هنوز هم دیر نیست...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 90/10/17ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط آبتین| |

جمعه شبا بی قرارم، میگم ای تو خدای زمون


بسه این همه جدائی، عاشقا رو به هم برسون


جمعه شبا دلم تنگه واسه لحظه دیدن تو


وقتی که میرسی از راه، چه قشنگه رسیدن تو


....


نوشته شده در 90/10/15ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط آبتین| |

من از صدای گریه ی تو
به غربت بارون رسیدم
تو چشات باغ بارون زده دیدم

چشم تو همرنگ یه باغه
تو غربت غروب پاییز
مثل من ، از یه درد كهنه لبریز

با تو بوی كاهگل و خاك
عطر كوچه باغ نمناك زنده می شه
با تو بوی خاك و بارون
عطر لاله و گلابدون زنده می شه

تو مثل شهر كوچك من
هنوز برام خاطره سازی
هنوزم قبله ی معصوم نمازی

تو مثل یاد بازی من
تو كوچه های پیر و خاكی
هنوزم برای من عزیز و پاكی

هنوز بر سر حرفم هستم؛

گفته باشم هنوزم، اگه دلت گرفتس /  بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست

نوشته شده در 90/09/25ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط آبتین| |

من همون جزیره بودم، خاکی و صمیمو گرم    ، باسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا    ٬  یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی  ٬  غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد      ٬  برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه        ٬  ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی        ٬  اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا         ٬  من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی  ٬  لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره        ٬  ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم  ٬  اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم


پی نوشت:

نوشته های قرمز شامل ... نمیشه، فقط برای تکمیل بودن شعر آورده شده

در مورد ما این روزگار و دیگرانن که مقصرند و مارا دور از هم نگه میدارن ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 90/09/22ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط آبتین| |

دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند
دستها بیهوده ، چشمها بیرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند
برگها می سوزند ، یادها می گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند ...ء

نوشته شده در 90/09/15ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط آبتین| |

دارم از یه رویای شیرین میام، اما کاش رویا نبود، کاش فقط تو خیال نبود؛ چرا آدما شیرینترین ها رو توی رویا باید داشته باشن؟

چرا باید بهتریناشونو رو توی رویا لمس کنن؟

اما باز هم به همین رویا قانعیم!

نمیدونم چی باید بنویسم، از کجا بنویسم و از چی ننویسم

-----------------------------------------------------------------------

از این دنیا که فقط بلد شده یه جور بچرخه، فکر میکنه اگه یکم تغییر مسیر بده که برای بیچاره ها زندگی راحت تر بشه و کمی از رفاه بیدردهای الکی خوش کم بشه دیگه نمیتونه بچرخه؟ خسته شدم از دیدن زنایی که کنار میوه فروشیها چادرشون رو توی صورتشون میکشن و از توی میوه های گندیده سعی میکنن که چیزی قابل مصرف پیده کنن، خسته ام از شبگردایی که توی زباله ها دنبال چیزی میگردن که بتونن به بازیافیتا بفروشن ، خسته ام از فکر بچه ای که بخاطر لاقیدی پدرو مادر به کسی فروخته میشن و سر چهارراه مجبور به گدایی میشن ، خسته ام ...

از این زندگی که هیچوقت دلش نخواست به کام کسایی بشه که حتی برای یه روز هم طعم شیرینی و آسایش رو نچشیدن و ندیدن که زندگی میتونه چیزی غیر از رنج و بدبختیشون باشه ؛ خسته ام از این تکرار مداوم روزهای زندگی ، صبحها بیهوده شب و شبها بیهوده صبح میشن ، خسته ام از اینکه وقتی داری اوج میگیری با یه اشاره بهت میفهمونه که رویایی بیش نبوده و مجبور به سقوط آزادت میکنه ، دیگه بسته به شانسته که از چه فاصله ای و کجا بیوفتی، گاهی آدما رو چنان میکوبونه که قادر به تحملش نیستن و خودشون حساب زندگی رو کف دستش میذارن و بهش پایان میدن و گاهی یکی میگیرشونو گاهی خودشون جایی میوفتن که آسیبی نمیبینن و گاهی...

----------------------------------------------------------------------

گاهی تو خلوت خودم میگم خدا از الان تا وقتی خودم بگم میخوام دور افکارم دیوار بکشم، تو هم حق نداری بیای داخل چار دیواری تفکرات من تا خودم بگم، خوب هر آدمی یه حریم خصوصی میخواد، لازم داره به یه سری چیزا فکر کنه، درسته تو آفریدیمون ولی این نمیشه که اگه ما خواستیم یه فکری بکنیم، فقط در حد فکر تو بیای و اونو گوش بدی و واسه درستو غلط بودنش تو کارناممون مثبت و منفی بزنی ، اما وقتی خلوت میکنم و فکرامو گسترش میدم یهو میگم خوب خدا جون چی میشد اینجارو اینجوری میکردی یا اونو اونجوری و ... اونوقت میبینم که حتی توی اون چار دیواری هم نمیتونم بدون اون باشم و باز دیوار رو خراب میکنم ؛ اما ازش گله دارم اگه بخواد برای کار نکرده چیزی که تو فکر میگذره گناهی برام بنویسه!

----------------------------------------------------------------------

امشب هم از اون شبا بود که بیخوابی به سرم زده و هرچی تو ذهنم اومد رو نوشتم، درستو غلطش رو نمیدونم فقط میدونم که هیچ ربطی بهم نداشتن

وقتی حسابی بهم بریزم اینجوری میشم، آخه هنوزم میگم هوار شدن اینهمه مشکل توی یه مدت کوتاه برای من خیلی سنگین بوده و هست، برای منی که هنوز خیلی مونده تا ...

ولش کن، هرچی بگم بیفایدست، اونی که ازم گرفته رو بهم برنمیگردونه، حالا هرچی برم داد بزن بگم اون همه چیزم بود، تکیه گاهم بود، تا چند وقت پیش تمام کارای منم اون انجام میداد، حالا یهو باید کارای خودمو تمام کارایی که به عهده ش بود رو من انجام بدم

اینجا باید به کی بگم خیلی بی انصافی؟ به کی؟

به اونکه یهو اینجوری گذاشتمو رفت، مگه نمیدونست که اگه بره مسئولیتا تقسیم شدنی نیست! مگه نمیدونست که تو نبودنش باز تمام مسئولیتا باید گردن یه نفر باشه و اون یکی هم فقط منم ! آخه یه نیگاه به قدو بالای من مینداختو بعد میرفت

به روزگاز بگم که نذاشت به قول دیگران نتیجه زحمتاشو ببینه و باقی روزای زندگیش رو راحت سپری کنه و استراحت کنه

به زندگی بگم که براش اینقدر کوتاه بود و ...

یا به خدا ... ؟

اینم یه گناه اضافه شد به جمع گناهان افکار من، دیگه نمیتونم بنویسم چون میترسم سیاهی شب هم نتونه خیسی چشمامو پنهون کنه

نوشته شده در 90/08/27ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط آبتین| |

عشق يعني : قدغن ترسِ مرد ، ترسِ زن
وحشتِ رفتن بي صدا شدن
يعني اعترافِ نابِ من يعني گفتگوي دو تن
عشق يعني : گفتگو
غزل ،غزلبانو
عشق يعني : جان پناه
يعني دو چشم ، يعني نگاه
يعني دو دست به سمتِ ماه
عشق يعني : جستجو
غزل ،غزلبانو
جنون سرشكن ، داغ شبنم بر چمن
سيل بي رحم عسل ، وقت بازي جر زدن !
خودِ بي خودي، آدمك برفي
پر از بي كسي ، حرف ِ بي حرفي
عشق يعني : جان پناه
در تو خزيدن ، نفس كشيدن
سقوطِ آزاد ، از خواب پريدن
عشق يعني موي تو ، دستِ خوشبوي تو
گردن پر غرور ، يعني جادوي تو
عشق يعني : جان پناه
عشق يعني : گفتگو
غزل ،غزلبانو....

نوشته شده در 90/08/05ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط آبتین| |

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی                       

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند



"حسین پناهی"


پ.ن :

هروقت گفتم 3 برای من نحسه کسی باور نداشت، برای من عدد نحس فقط وفقط 3 !

یک سالو 3 ماه !

زنگ زدن بابت تخلیه مغازه روز سوم ماه(بعد از 5 سال)، برگشت خودم برای تخلیه سوم ماه بعد(بی توجه به 3) خوش خیال از اینکه این عدد شوم دست از سر من برداشته!

3 و باز هم 3 ...

نوشته شده در 90/07/01ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط آبتین| |

میروی تا در پیت شورو شری ماند بجا

                                   عاشـقـــــی با چــشــم تــر مـانـد بـجـــا

کاش سرتاپا تو بودی آتش و من خرمنی

                                   تا زتو دودو زمن خاکـسـتـری مـاند بجا

از من سرگشته هرگز شرح عشقم رامپرس

                                  این چه حاصل،قصه رنج آوری ماند بجا

اینقدر هم بینشان در این گلستان نیستم

                                          در قفــس شـاید زمن مشت پری ماند بجا

در دلم بعد از تو ای عشق آفرین هم زبان

                                 آتش شوری ، فغانی ، محشــری ماند بجا

تا تو باز آیی بجای پیکر رنجور من

                                 خانه ای خاموش و خالی بستری ماند بجا

باز گردی آنزمان کزاینهمه آشفتگی

                                جای من تـنـهـا پریشـان دفتـری مـاند بجـا

نوشته شده در 90/06/28ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط آبتین| |

ساکت نشستیو  /  من عاشقت شدم

موهاتو بسـتیو  /  من عاشقت شدم

وقـتی نبودیـو   / عاشق نبودمو

حالا که هستیو  /  من عاشقت شدم

وقتی نگاه کنی  /  دیوونه میشمو

موهاتو وا کنی  /  دیوونه میشمو

میمیرمو به جاش/ من عاشقت شدم

دلواپســم نباش  /  من عاشقت شدم
نوشته شده در 90/04/07ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط آبتین| |

چند وقته همش این آهنگو گوش میدم

ریتم ملایم و قشنگی داره، برخلاف خیلی از آهنگای بیمحتوایی که امروزه خونده میشه و فقط توی آهنگ از bass بالا استفاده میکنن تا هم صدای مزخرف خودشون معلوم نشه و هم شعر جلفشون کمی قابل تحمل بشه

چرا همه به دنبال این آهنگ ها هستند؟

_________________________________________

اینقدر دوســـت دارم کــــــه ، نگران خودمم
اما باز جونمو میــــــدم واسه با تو بودنم

نه میشه بی تو بمونم ، نه می‌دونم که می‌مونی
همه‌ی ترسم از اینه ، یه روزی پیـشم نمونی
نگران لحظه‌هامم ؛ که منو بی تو نمی‌خوان
نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهان

اینقدر دوســـت دارم کــــــه ، نگران خودمم
اما باز جونمو میــــــدم واسه با تو بودنم

اینقدر دوســـت دارم کــــــه ، نگران خودمم
اما باز جونمو میــــــدم واسه با تو بودن


دانلود آهنگ

نوشته شده در 90/03/29ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط آبتین| |

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه

کنارم هستی و باز م بهونه هامو میگیرم

میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم درهم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه ردپای عشق بیابی چتر زیر برف

اگه حاله منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم

روزای که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری

___________________________________

نوشته شده در 90/02/04ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط آبتین| |

اگه اين اسمش بهاره و قراره كه از تو خبري برام نياره ، نميخوامش

اگه اين اسمش بهاره و قراره بيشتر از ابراي اون، دو تا چشم من بباره ، نميخوامش

عيد و بي تو نميخوام              رختاي نو نميخوام

سال تحويل كه هيچ           دنيا رو بي تو نميخوام

وقتي سهم من از اين سال طبق معمول انتظاره

وقتي خوشبختي باهام كاري نداره

اين بهارو نميخوام             اين بهارو نميخوام

ديگه فرقي نداره ساعت 2 و خورده اي كجام

اين بهارو نميخوامش        اين بهارو نميخوامش

عيد و بي تو نميخوام            رختاي نو نميخوام

سال تحويل كه هيچ        دنيا رو بي تو نميخوام


پی نوشت:

دیماه سال 86 وقتی مادربزرگ رفت غمی تو دلم گذاشت که عید رو ندیدم اما دلخوش بابابزرگ بودم

بهمن 88 وقتی بابابزرگ رفت دیگه داشتم دق میکردم، عیدو نمیخواستم، میگفتم هر سال اولین عیدی رو از بابابزرگ میگرفتم و سال رو با عیدی اون شروع میکردم ؛ اما هنوز دلخوش بابا بودم ...

اسفند 89 ، حالا که بابا رفته چی؟ دیگه اصلا دلخوش چی باشم؟ دیگه حتی ذره ای به عید اهمنیت ندادم و نمیدم، خیلی بیتفاوت رفتم و خوابیدم؛ عید ارزونیه ...

هنوز بغض تو گلوم مونده، اگه این سنگ صبور رو هم نداشتم که دیگه...

نوشته شده در 90/01/08ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط آبتین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ