گفتم : آمدم
باخوشحالی گفت: خوش آمدی
نشستم و به نغمه هایش گوش دادم و با او همراه شدم
اما چه حیف که ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط آبتین
|

من کاملا بی طرف بودم تا امشب
اما حالا که کل حرفای احمدی نژاد رو شنیدم ورفتار وحشیانه طرفداراشو دیدم و اون حرکت زشت پرونده خانم موسوی رو کاملا طرف موسوی هستم
با صدای بلند به تمام موج سبز ها میگم که منم آمدم تا یه عضو کوچک از خانواده بزرگ شما باشم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط آبتین
|
میخواستم ننویسم اما،
برای تولدم تعداد کمی از دوستان تبریک گفتن، و عید رو تعداد کمتری،
سالگرد تولد بلاگ رو که دیگه هیچکس تبریک نگفت
بلاگ وارد سال 4 شد
بلاگ 4 ساله و من 24 ساله، و هردو بی نتیجه
انگار تولد سال دیگه .......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
این پست به علت ترس شدید پاک شد
بله ترس
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط آبتین
|

برف روی نیمکت پارک رو کنار زدم، کیف چرمیمو گذاشتم روی نیمکت و نشستم روی کیف.
به اطرافم نگاهی انداختم
آروم تکیه دادم ؛
یواش یواش غرق در افکارم شدم ، جوری که متوجه پیر مرد نشدم ؛ وقتی به خودم اومدم که گرمای دستش رو روی شونم حس کردم؛
نگاهش کردم ، لبخندی زدو بدون اینکه چیزی ازم بپرسه گفت: آدما واسه فراموش کردن آرزوهاشون حتما دلیل دارن، اما شجاعانه تر اینه که دوباره واسه رسیدن به آرزوت تلاش کنی!
اون لحظه چیزی نتونستم بگم اما حالا میگم خیلی از چیزها یک بار تجربش هم یک عمر عذابت میده و حتی نمیخوای که به تجربه مجددش فکر کنی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
پدر روزنامه می خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را - كه نقشه ی جهان را نمایش می داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
" بیا كاری برا یت دارم. یك نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همانطور كه هست بچینی ؟ "
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط آبتین
|
هزار دریغ که تنها رویشم به روز مهر بودو ماه فروغ

متولد شدم به وقت غروب و خزان بود فصل آمدنم
اگر چه بی بهار روییدم اما
سزاوار من
کویر و طوفان
نبود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
همچنان انديشيدن به توست
پس بگذار بکوشم نيانديشم که نمي خواهم به تو بيانديشم

من نیز دلتنگ توام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
ديروز با يه سردرد بد بيدار شدم
اونقدر بد که ميخواستم به همه چيز چنگ بزنم! اما به چی؟
يک باره چيزهايي يادم اومد که سالها بود که از ياد برده بودم
از شيطنت هاي کودکي:
از مهد کودک و دعوا هاي بچگانه? از دعوا با مربي "خانم مشيدي" از اون روزي که نقاشيه يه سرباز کوچولوي خندون رو گذاشتم جلوم تا رنگ کنم و من صورت سرباز رو با مداد قرمز رنگ کردمو با مداد مشکي به نشانه عصبانيت ابروهاشو رو به بالا بردم و باز جنگ دوباره با مربي.
از ابتدايي کلاس اول از زخم شدن لبم توي همون روز اول? از خانم امين
از سالهاي بعدو باز هم شيطنت از خانم ساوه اي? خانم مشيدي و اخراج از کلاس توي سال چهارم
از راهنماييو آسي کردن ناظمها مدرسه"تقوايي و رضايي" و مخصوصا رضايي? از دادو بيداداي توي سرويس موقع برگشت? از زمين خوردنو جاري شدن خون از دماغ
از دبيرستان و از سکوت ناگهانيم توي سال اول به خاطر جراهي?از رابطه خوبم با معاون مدرسه "سليماني" بر خلاف راهنمايي? ازسال دوم و دبير آمار "عسگري" و زده شدن استارت شيطنت ها? از اخراج يکماهه از کلاس آمار و برگشت با واسطه شدن معاون? از اذيت کردن دبير ورزش? از سال سوم و دبير ياوه گوي شيمي "صادقي"
همه و همه به يک بار آمدندو رفتند تا عاشق شدن و دل بستن بيهوده ي من
از وارد شدن نا خواسته يکي تو زندگيم و شيطنتهاش
خيلي عجيب بود که تو اوج سردرد اين چيزا از ذهنم عبور کردن چيز هايي که خيلياشون رو کلا فراموش کرده بودم
نميدونم چرا اما دلتنگم حتي بيشتر از وقتي که جواب نه شنيدم
چشمم مدام به موبايله يه چيزي گم کردم اما نميدونم چي
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط آبتین
|

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد... چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد... شايد اين رفع بلاست.
يك نفر زمزمه كرد... باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد ٬ شيشه ي پنجره را زود شكست.
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...
تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت ٬ غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما ، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط آبتین
|
صبر کردن دردناک است
و فراموش کردن دردناکتر
اما دردناکتر از همه این است که
ندانی باید صبر کرد یا فراموش
اما حال میدونم که نباید دیگه صبر کرد
یه جای دیگه بهم گفته بودن:
(چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ،
نه ارادهي دوست نداشتن ،
نه لياقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن،
با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند)
اما ثابت شد حقیر نیستن کسانی که شعر عاشقانه میخوانند
بلکه حقیر کسانی هستند که این شعرها رو نمیشنوند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
| |||
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
خیلی وقت بود اینطور دقیق به خودم توی آیینه نگاه نکرده بودم
اما کاش...
آه ه.....
در نگاه اول خنده بروی لب نشست اما وقتی کمی فکر کردم ...
آهی از نهادم بلند شد
اولین تارموی سپید میون موهای سیاه داشت خودنمایی میکرد
به خودم گفتم تو این سن؟
به یکباره شعر سیاوش آمد تو ذهنم که میگفت:
" ز موی سپیدم مبر گمان به عمر دراز
جوان به حادثه ای پیر میشود گاهی"
شاید من هم به همون یک حادثه پیر شدم
نمیدونم چرا اماناگهان از خودم شاکی شدم و اون تار سپید رو کندم
نمیدونم کارم درست بود یا نه٬ اما .....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط آبتین
|
صبر کردن دردناک است
و فراموش کردن دردناکتر
اما دردناکتر از همه این است که
ندانی باید صبر کرد یا فراموش
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط آبتین
|
اما وقتی جرات دوست داشتن رو داشته باشی اما اجازه بیانش رو بهت ندن چی؟
هر بار که بخوای بیان کنی نذارن که بگی اونوقت چی؟
(چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ،
نه ارادهي دوست نداشتن ،
نه لياقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن،
با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط آبتین
|
نمیدونم این حرف چقدر صحت داره ٬ اما اگه صحت داره
آرزو می کنم ......
آرزو...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط آبتین
|